ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

اردیبهشت با مامانی

اومدی می گی مامان قربون گوشت برم، قربون دماغت برم... می گی مامان به من علف می دی؟ من ببعیم... داری کارتون می بینی کل روز و تو خونه بودی می گی مامان خسته ام، می گم از چی مامان، می گی از نشستن... برای هندونه شعر می خونی هندونه ی گرد و خوشمزه ی من... بهت قول دادم ببرمت پارک ارم و باغ وحش، البته تبلیغهایی که تو تلویزیون می شد هم بی تاثیر نبود، شبش می گی مامان پس چرا صبح نمیشه، چرا خورشید خانوم بیدار نمیشه، خدایا روشنش کن صبح بشه، میری پیش بابا ازش می پرسی کی صبح میشه... صبح روز10 اردیبهشت هم به محض بیدار شدن خوشحالی کردی واسه رفتن به پارک... این عکسها هم تازه بدستم رسیده این میمون و ...
12 ارديبهشت 1393

بهار من...

بیدار شدم، بیداری، می گی مامان اسکلت دستاشو بهم میزد، می گم خواب دیدی، می گی بله... می پرسی مامان بانو چیه؟ قبض برق اومده می خونیش: بازرگان و مسافرت! آخه من موندم اینا رو از کجا میاری؟! بهم می گی مامان آی لاو یو سو ماچ... خارجیه من... 5 اردیبهشت اردوی عکاسی بود که خوب شد خاله مریم پیشنهاد داد تو رو هم بردیم، بهت خوش گذشت، ورده بود... با اشیا حرف میزنی، مثلا با ناخن گیرت، چاقو، آب، شلنگ... دیروز می گی شلنگ چرا آخه اینقدر عجله می کنی؟( موقع شستشوت تو دستشویی و عجله ی من در حین کار) اومدی می گی مامان از حیوانات وحشی می ترسم... خرچنگ هم دوست ندارم... می پرسیم مثلا ابوالفضل کی میای؟ می گی ساعت5... یه زم...
7 ارديبهشت 1393

مربای من

گل من عروس میشی؟ یا از این قبیل جمله ها، بعد میری یه دسته گل مصنوعی که رو میز عسلی هاست و بر میداری و برام میاری و می گی مامان ببین چه خوشبو... وسایلتو رو زمین پخش کردی، می گی مامان وسایلمو جمع کن، من کار دارم، کمرم درد می کنه، ببین دستام هم جوش زده!اینم توجیهی برای تنبلیته... اومدی می گی مامان فیس بوک برم!!! عاشق بازی با بچه های هم سنت هستی، که متاسفانه تقریبا از این نعمت محرومی... صدای بازیه بچه ها از تو شهرک میاد، می گی مامان هوا بهاری شده، توپتو برداشتی زدی زیر بغلت، می گی مامان منو آماده کن، برم بازی کنم میام در میزنم درو برام باز کن! حسابی جون دوستی، یه جاییت زخم بشه یا یه خون کوچیک بیاد دیدن داره اداهات... ...
1 ارديبهشت 1393

به تو از تو می نویسم...

مهدی اومده خونمون، بین بازی می پرسی مهدی دیگه چه خبر؟ داری خیالی ازم عکس میندازی با دوربین خیالی ،می گی مامان باطریش تموم شد... خروپف الکی می کنی یعنی من خوابم... درست روز تولدم، اولین سرماخوردگیه سال93رو گرفتم که تا امروز که 27م ادامه داشته، صبح بیدار شدی می بینی مریضم، میگی مامان نگران نباش من هستم می برمت دکتر، هرکسی هم که تماس گرفت بهش همین و گفتی... با بابا رفتیم دکتر، حین معاینه می گی مامان نترس دردنداره، سرم که وصل کردم میای و بهم سر میزنی... محبتت عجیب گل کرده و مرتب میای می بوسیم و هر چی من ممانعت می کنم بی فایدست و خودت هم آبریزش بینی پیدا کردی... به مامان جون می گی انگشت کوچیکه پامو می بوسی؟ مامان ج...
27 فروردين 1393

جیگر مامان

مامان منم اژدها سوار شدم...!!! از تاثیرات کارتون اژدها سواران... خدا رو شکر پسر خوبی بودی و تاحالا هیچ جا رو نجس نکردی... شیر میخوری می گی مامان نگاه کن،چه استخونای من سفت شده... میگی مامان کهکشان منو نجات داده... میخوای باهام بازی کنی میگی حاضری؟ با ناراحتی می گی همه آشغال تو طبیعت می ریزن... یه عادت بد پیدا کردی اینکه وقتی چیزی باب میلت نباشه یا چیزی رو بخوای با ناله می گی، گاهی می گی مامان گریه و ناله و زاری کنم؟ یا مثلا می گی مامان گریه و نالم رفته تو شکمم... پانزدهم فروردین ماه32ماهه شدی، دقیقا مصادف این روز رفتیم قزوین و دایی و ... رستوران و کباب... داریم از رستوران میاییم بیرون می گی مامان ش...
24 فروردين 1393

تجربه های شیرین سال جدید

میخونی یه مامان خوشگل دارم من... چه حالی می کنم من... میای می گی میخوام عروس بشی گلم... برای خودت داستان ساختی، یه داداش داری، بابا می پرسه اسم داداشت چیه؟ میگی امیرحسین!!! با مترو رفتیم خونه ی دایی حسن، می گی وای چه قطار بزرگی... روت نمیشه مستقیم تقاضای آب کنی(چون در طول شبانه روز خیلی طلب می کنی)، می گی بهم اب سرد بریز تو لیوان بده، خب؟ داری یه چیزی و مثلا توضیح میدی می گی مامان بگو خب... دایی هادی حال می کنه ازت بپرسه ابوالفضل واسه ی چی مثلا هوا سرده؟ یا هر سوال دیگه، تو هم در جوابش می گی واسه اینکه... و توضیح میدی... مرتب عمو زنجیر باف و میخونی و با جواب دادن ما کیف می کنی... عشق باز کردن...
10 فروردين 1393

عید آمد و عید آمد...

دو سه خاطره از اونور سال مونده که حیفم اومد ننویسم... اومدی پیشم می گی مامان هیولا کیه؟ من موندم که چی بگم می گم هیولا الکیه تو داستانها بچه ها رو می ترسونه...22اسفند برای دایی هادی رفتیم خواستگاری که اولش حسابی آبروداری کردی ولی آخرش همه چیزو خراب کردی... آخرین سه شنبه ی سال با مامان جون و خاله مریم رفتیم رستوران و تو یه خاطره ی قشنگ برات به یادگار موند با اون خانوم مهربون که بهت شکلات داد... خب حالا سال یک هزار و سیصد و نود و سه هجریه شمسی... تولد عید شما مبارک... ابوالفضل در انتظار تحویل سال در آخرین روز سال 92... پسر عزیزم امسال سومین حضور سبز تو کنار سفره ی هفت سینمان بود... با تو بهار می شوم... بر من بب...
3 فروردين 1393

به استقبال عید...

برف شادیه تولدت پیدا کردی، تا تمومش نکردی ول کن نبودی،کلی با بابا محسن یواشکی به کارات خندیدیم... تسلط کامل به تمام محیط اطرافت خصوصا خونه ی خودمون داری، به محض تغییر هر چند کوچیک سریع عکس العمل نشون میدی... میای می گی یکی به من آب بده... محترمانه آب میخوای... می خونی مامان به من قصه بخون، مامان دیگه غصه نخور!!! عاشق بازیهای جدید هستی، نون بیار کباب ببر، پلیس بازی، اتل متل، عمو زنجیر باف،کلاغ پر... و قایم موشک... تو خونه تکونی یه روزایی کلی بهم کمک کردی یه روزایی کلی رو اعصابم رفتی، ولی به هر حال خونه تکونیه خوبی باهات داشتم... همش میخوای گردگیری و جارو کنی... با خاله منا و خاله مریم رفتیم برات خرید عید...
29 اسفند 1392

بهمن 92

چیزی نمی نویسم مگر از شیرین زبونیهایت که امیدوارم در خاطرم باقی بماند... مثلا میخوای یه چیزی و از ته قلبت نفی کنی، بعد از نه می گی اصلن... همش کملات سوالی داری، چرا؟چیه؟کجا؟ چطور؟ ... و چرا از همشون بیشتر امروز راننده ی تاکسی کلی به این چراچراچرا گفتنهات خندید... از راههای خودت خوب بلدی اذیتم کنی... می گی مامان موهامو رنگ کن می خوام عروس بشم... می گم مامان شما داماد میشی، می گی پس مامان تو عروس بشو من داماد بشم، می گم مامان من عروس شدم بابا داماد شده، می گی پس من عروس می شم... می گم ابوالفضل بیا بخواب، می گی مامان داشتم به لامپ فکر می کردم!!! توجه عجیبی به ریش و سبیل پیدا کردی، اینکه این آقا سبیل دا...
1 اسفند 1392

سی ماهه...

میای میگی مامان کف کردی؟! می گی مامان به حرفم گوش کن... اسکندر نوزاد و برداشتی می گی قنداقشو باز کن زندونی شده گناه داره... داری لذت نقاشی و می بینی می گی مامان از این رنگا برام بخر... بیدار شدی رفتی توالت می گی مامان  پس چرا ربات کوچولوی من نمی خری؟! دارم لباسامو مرتب می کنم می گی مامان از اینا بیشتر برات می خرم... می گی مامان ربات کوچولوی بزرگ برام بخر... اومدی حرف نمیزنی می گم چیه می گی فک کردم قهر کردم... دستشویی داری می گی مامان شکممو ماساژ بده زیاد آب خوردم... دایی علی واسه خاله منا گل گرفته، میای به بابا می گی چرا واسه مامان گل نگرفتی بعد می گی مامان خودم برات گل می خرم... ...
20 بهمن 1392