اردیبهشت با مامانی
اومدی می گی مامان قربون گوشت برم، قربون دماغت برم... می گی مامان به من علف می دی؟ من ببعیم... داری کارتون می بینی کل روز و تو خونه بودی می گی مامان خسته ام، می گم از چی مامان، می گی از نشستن... برای هندونه شعر می خونی هندونه ی گرد و خوشمزه ی من... بهت قول دادم ببرمت پارک ارم و باغ وحش، البته تبلیغهایی که تو تلویزیون می شد هم بی تاثیر نبود، شبش می گی مامان پس چرا صبح نمیشه، چرا خورشید خانوم بیدار نمیشه، خدایا روشنش کن صبح بشه، میری پیش بابا ازش می پرسی کی صبح میشه... صبح روز10 اردیبهشت هم به محض بیدار شدن خوشحالی کردی واسه رفتن به پارک... این عکسها هم تازه بدستم رسیده این میمون و ...
نویسنده :
ندا
15:01












